بدون تو دنیای من انگار تماشاگر نداشت
سلام گل پسلی مامان امروز صبح رفتیم برای واکسن زدن برعکس واکسن دو ماهگی خودت بیدار شدی و آماده رفتن شدیم الهی قربونت برم که مثل یه مرد صبوری کردی و کمی گریه کردی ولی وقتی اومدیم خونه پاهای نازت را که تکون می دادی دردت می اومد. این هم از واکسن 6 ماهگی گل پسری چون فردا جمعه است ،امروز رفتیم برای واکسن زدنتو تو فردا 6 ماهه می شی وای چه زود بزرگ شدی و من دلم برای نی نی بودنت تنگ می شه. دوستت دارم وزن هم شدی7کیلو 400 گرم بودی که کمی وزنت کم بود ومن خیلی ناراحت شدم و پسرم قول بده از فردا که می خوام بهش فرنی بدم تند تند بخوره تپل مپل بشه . پیشاپیش 6 ماهگی مبارک...
نویسنده :
مامان سامیار کوچولو
23:34
شش ماهگی مبارک
سلام فرشته کوچولوی من ناز مامان 6 ماهه شدی و باز هم می گم دلم برای نی نی بودنت تنگ شده . مبارک باشه پسرم ولی از دیشب بگم که تب کرده بودی و مامان خیلی ناراحتت بود و پاشویه شدی و کمی آروم شدی و الان خوب خوب شدی ولی شب خیلی بدی بود و تا صبح نخوابیدی و امروز اولین روز غذا خوردن بود ومن برات فرنی درست کردم و شما هم خیلی دوست داشتی و خوردی و بعد با بابا رفتی حمام و الان هم خوابیدی. اولین غذایی که مامان برای سامیار پخته وسامی هم دوست داشت وقتی غذا را کردم توی قاشق تا بهت بدم با دست رفتی توی قاشق و اون را کردی توی دهنت به جای عکس ازت فیلم گرفتم راستی اولین ...
نویسنده :
مامان سامیار کوچولو
16:47
دل نوشته ای برای سامیار عزیزم
پسر خوشکلم نمی دونی بابت بودن تو روزی هزار بار خدا را شکر می کنم و هر روز می گم خدایا تو بهترین و عزیزترین هدیه دنیا را به من دادی و اگه روزی صد هزار بار هم تو را شکر کنم بازم کمه. سامیار از وقتی که پا توی دل مامان گذاشتی احساس شیرینی من را قلقلک می ده و این احساس شیرین چیزی جز طپش قلب تو نیست . می دونی عاشقانه تو را می پرستم و هر روز دیدن تو مثل تولد دوباره برای منه. هر روز آرزو می کنم بزرگ شدنت را مثل جاری بودن رودخونه ها ببینم و ببینم که بزرگ می شی و افتخاری برای مامان وبابا می شی. امیدوارم الان که این حرف دل را می خونی هنوز من با خنده های تو زنده باشم. باور کن خیلی دوست دارم و عاشقت هستم ، تا اون اند...
نویسنده :
مامان سامیار کوچولو
13:29
غصه هایی از دل مامان
دلت از آرزوی من انگار بی خبر نبود
سلام گل پسرم داشتم به دستهای کوچولو ونازت نگاه می کردم که از ته دل آرزو کردم پسرم اون دستهای خوشکلت آنقدر بزرگ بشن که سایبان نگاه نازت بشن... امیدوار اون روز زیبا منم باشم ... به خاطر تو هستم ، عزیزم این روزها سر سری می کنی و همه غش می شیم از خنده وای مامان من عاشقتم و یاد گرفتی از این طرف اطاق غلط بزنی تا اون طرف ، خلاصه خیلی جیگری شدی زیباترین خنده یه فرشته کوچولو این هم یه ژست ...
نویسنده :
مامان سامیار کوچولو
13:05
پنج ماهگی مبارک
سلا م عزیز دل این روزها ی بلند و گرم تابستان می گذره و تو بزرگتر می شی و من عا شق تر... عاشق خند ه های زیبای تو و اون نگاه های معصومت... ریشه زندگی را در دل من می پرورانی و من بی هیچ التماسی تو را دارم و از روییدن دستهایت بر طپش قلبم امید می گیرم و نیازمندانه تو را می پرستم . گل پسری من از نهایت قلبم دوستت دارم و تو را به هیچ بهانه ای از دست نمی دهم... پنج ماهگی مبارک قربونش برم وقت پسینی قربونش برم وقتی کسی نی می دونی که بی دلیل عاشقت هستم الان بدون کمک 180 درجه می چرخی و روی پاهات می ایستی و گردنت را هرطرفی می کشی ، این روزها خیلی شیرین شدی مثل عسل دلم می خواد قورتت بدم. ...
نویسنده :
مامان سامیار کوچولو
13:19
عزیزم چهار ماهگی مبارک
سلام عزیزم 4 ماهگیت مبارک. از چند روز قبل دلهره واکسن زدنت را داشتم ، صبح زود خودت بیدار شدی و مثل یه مرد رفتیم درمانگاه وقتی گذاشتیمت روی وزنه آنقدر دست و پا زدی که وزنت را درست نشان نداد . بعد هم رفتیم اتاق واکسیناسیون و پسر گلم فقط یه جیغ کوچولو زد ، قربون مرد کوچولوم برم من... یه کم فقط غر زدی. چهار ماهگیت مبارک گل پسری........ سامیار عاشق این مدل خوابیدنه و هم زمان تلویزیون دیدنه آخ آخ از خواب بیدار شدن سامیار با تخت به هم ریخته ، با عروسکها کشتی می گیری پسرم؟ من یه مرد هستم .................................
نویسنده :
مامان سامیار کوچولو
13:20
اولین تفریح نفس مامان
واکسن زدن سامیار
سامیار عزیزم از روز قبل زدن واکسن همه اش دلهره داشتم و نگران بودم نکنه خیلی دردت بگیره . صبح روز واکسن زدن من و تو و بابا با هم رفتیم درمانگاه و وقتی نوبت ما رسید من اشک تو چشمام جمع شده بودن خیلی نگران بودم . بابا پاهات را گرفت و وقتی خاله واکسن را توی پاهای نازت زد مثل این بود که به قلب من زدن تو یه جیغ زدی ولی صبوری کردی و دیگه گریه نکردی و تا شب من برات کمپرس گذاشتم و تو اصلا تب نکردی و الهی شکر که تمام شد واز الان دوباره غصه واکسن زدن 4 ماهگی ات من را می سوزونه . ...
نویسنده :
مامان سامیار کوچولو
13:17









